گیاهی ترین گیاهی ترین AnzanDigital فروشگاه

داستان کوتاه فقر

 

این داستان رو در ادامه مطلب بخونید ….

روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به یک ده  برد تا به او نشان دهد مردمی که در آن جا زندگی می کنند چقدر فقیر هستند . تا او قدر زندگی اش را بیشتر بداند .  آن ها یک روز و یک شب را در خانه محقر یک روستایی به سر بردند . در راه بازگشت و در پایان سفر ، مرد از پسرش پرسید : نظرت در مورد مسافرت مان چه بود ؟ پسر پاسخ داد : عالی بود پدر !….

پدر پرسید : آیا به زندگی آن ها توجه کردی ؟ پسر پاسخ داد: فکر می کنم ! پدر پرسید : چه چیزی از این سفر یاد گرفتی ؟ پسر  کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت : فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آن  ها چهار تا . ما در حیاط مان فانوس های تزئینی داریم و آن ها ستارگان را  دارند . حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آن ها بی انتهاست ! در پایان حرف های پسر ، زبان مرد بند آمده بود . پسر اضافه کرد : متشکرم پدر که به من نشان دادی ما واقعأ چقدر فقیر هستیم !

 

Print Friendly

مشاهده بیشتر

داستان کوتاه درمورد حضرت عباس(ع)

دوستان بخونید ببینم چشمی خشک می مونه..؟

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.